تبلیغات
به نام خدا - دوست...
به نام خدا
...یا زهرا...
شنبه 11 خرداد 1392 :: نویسنده : علی ادیب
این مطلب رو حدودا سه هفته پیش تو وبلاگ کلا سیمون زدم...که فکر میکنم خوندن داشته باشه.البته شاید درک نکنید ...آخه یه چی میگم و یه چیز می شنوید...
بد نیست نظرات اونجا رو هم بخونید

.............................................................................................
لطفا آروم آروم بخونید
................................................................................................................

جشن فارغ التحصیلی...

خنده هایش به جای خود...

شوخی هایش به جای خود...

شادی هایش  هم به جای خود...

 اما بعد از اتمام جشن و  بعد از بازگشت بچه ها به اتاق...

نگو ونپرس...

من بیش از سه ترم هست  که با هفت نفر از بچه های گل ورودی 88 هم اتاق هستم، بچه های خوش اخلاق،بچه های مهربان،بچه های با ایمان...

چه روزهای خوبی داشتیم،خنده هامون خنده ی هم بودو غممون هم غم هم...
 
اما الآن دیگر آن دوران خوب به پایان رسیده ...

دیشب در اتاق همه گریه میکردند...!

و آنها هم که دلشان نمی آمد اشکشان را کسی ببیند بزورخودشان را با بازگویی خاطرات خوش آرام میکردند...چه آرامی !!!

دلم برایشان تنگ میشود...

قدرشان راندانستم...

 انشالله که هرکجاهستند موفق باشند ودست امام زمان (عج ) پشت سرشان...

چه می توان کرد...سرانجام میبایست گذاشت و گذشت...

چه حکایت ها داشتی ای اتاق 13...

ای اتاقی که هروقت  به محضی که  صدای اذان می آمد  درهمان لحظه بلا فاصله  همه بچه ها  با اشتیاق بلند میشدندو درآن فضای محدود تو نماز میخواندند ...
وگاهی اوقات پیش از تمام شدن آوای اذان  از شدت تراکم دیگر جای سوزن انداختند در اتاق نبود...

ای اتاقی که هر گز نه صدایی در تو  بلند میشدو نه کسی از کسی  دلگیر...

همیشه آرام بودی...آرام...

همه برادر بودیم...

انگار آن خاطرات فقط یک خواب بود...

و اما الآن همه رفتند...

ومن تنها  ماندم  وتو ...

چه حکایت ها داشتی ای  اتاق13...

...........................................................................................................................................................................................

امشب هم شب آخریه که پیش دوستامم...

یکی از بچه ها حین نوشتن خاطره برام  بغضش ترکید و زد زیر گریه...

من سه روز پیش امتحانام تموم شده بود این سه روز هم به خاطر اون ها موندم...

خیلی دلم براشون تنگ میشه...
.
.
.
چه دنیای عجیبیه...






نوع مطلب : حرف من...، 
برچسب ها : خوابگاه دانشجویی، جشن فارغ التحصیبی، دوست، رفیق، عاطفه، دوستی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 آذر 1394 07:46 ب.ظ
سلام
باشه علی آقا این وبلاگ را هم انشاالله با مطالب و نظرات متعدد منفجر میکنم.
علی ادیب:قربانت
دوشنبه 13 خرداد 1392 11:05 ب.ظ
اولا جواب سلام واجبه
دوما چرا پاسختو تغییر دادی ؟
سوما مهم اینه که ازبین 100 وبلاگی که میرم براشما نظر گذاشتم حالا اسمم زیاد مهم نیست ولی از این به بعد با؟ نظر میزارم.
ابن رنگش عالیه
علی ادیب:ممنونم که به وبلاگ بنده تشریف میارید ونظر میذارید،بله این قالب ،قالب خوبیه،ولی دنبال یک قالب بهترم.
یکشنبه 12 خرداد 1392 09:12 ب.ظ
سلام اقای ادیب وبلاگ خوبی دارین ولی اگه امکانش هست رنگشو عوض کنین ادم افسرده میشه.دست به قلمتون عالیه اگه میرفتین رشته ادبیات شاید موفقتر بودین البته امیدوارم در رشته برقم موفق باشید.التماس دعا یا علی
علی ادیب:ممنونم از لطفتون، اینم یک قالب البته تا زمانی که یک قال بهتر پیدا کنم.خیلی خوب میشد اگه خودتون رو معرفی می کردید.
شنبه 11 خرداد 1392 09:51 ب.ظ
ساده نوشتن رو دوست دارم:)
بنویس... برای من که از خوندنشون سیر نمیشم!
علی ادیب;اهل دل بودنت خیلی وقت پیش برام ثابت شده.مصطفی جان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

همه پوچیم
.
.
ولی ما را همین بس که
.
.
مولایمان وزنِ عالم است!
.
.
اون که هوات را داره
.
.
تو هم هواش رو داشته باش
.
.
واسه ظهورش انتظار زیادی ازت نداره
.
.
تو فقط گناه نکن
.
.
همین
مدیر وبلاگ : علی ادیب
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :