تبلیغات
به نام خدا - نگاهی به خورجین خاطره ها...1
به نام خدا
...یا زهرا...
دوشنبه 7 اسفند 1391 :: نویسنده : علی ادیب
                                   .............الهی وربی من لی غیرک................








  
        یادش به خیر...











برید به ادمه مطلب...


دقیقا ماه رجب سه سال پیش بود...
 
ساعت 5 صبح بود که از خونه به طرف اهواز حرکت کردیم...

آخه گفته بودن پرواز ساعت 9 صبحه و قبل از اون باید یه سری هماهنگی ها انجام بشه ...

رسیدیم اهواز ...خیلی حال عجیبی داشتم... خیل گیج ومنگ بودم...نمی دونستم  امروز چه روزیه...

سوار هواپیما airbus300شدیم... تصور  کردنش برام مشکل بود که درک کنم مقصدمون کجاست...

تو همین حال و هوا بودم که  یکی از دوستام  که چند صندلی اونورترم نشسته بود رو دیدم یه هنذ فری توی

گوششه وداره آروم آروم اشک میریزه... خیل واسم جالب بود که اون از همین الآن مقصد رو درک کرده بود...

هواپیما بعد از دو ساعت وپانزده دقیقه  فرود اومد... مردم اونجا که زبون ما رو نمی فهمیدن ...البته ما هم همینطور...
 
تو اون مدتی که ما تو این کشوربودیم  مامورین امنیتی اونجا خیلی ما رو اذیت می کردند آخه نه از لحاظ سیاسی با

سیاسیون ما جور بودن و نه مذهبشون بامایکی بود... مته به خشخاش گذاشتنشون هم از همون بدو ورود ما شروع

شد  و ماروبه جرم بلند  فرستادن صلوات  5 ساعت پشت گیت خروجی فرودگاه  معطل کردند!!!

سوار اتوبوس شدیم  و حرکت کردیم  تو  اتوبوس  من تنها روی یک صندلی نشسته بودم...

و مدام در این فکر بودم که خدایا.............این من هستم................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سرانجام بعد از 450 کیلو متر  به مقصد رسیدیم...

 من که خشکم زده بود و کز کرده بودم به گوشه ی صندلی....

 یه نگاهی به بچه ها کردم ...دیدم که هر کسی تو  فکره و خستگی  از سر وصورتشون می باره...

همه  حال خاصی داشتیم...

 اینجا بود که از پشت شیشه مات اتوبوس  چشمم به مناره  های  بلند یه مسجد  افتاد...

 بی اختیار اشک از چشمام سرا زیر شد...

 سریع رفتیم به هتل... ما که می خواستیم همون لحظه, بعد از اسکان  در هتل به اون مسجد بریم...اما سرپرستمون

گفته بود که ساعت  سه ونیم   صبح  واسه نماز صبح   همه با هم میریم به اون مسجد... ما هم  به حرف ایشون گوش دادیم...

هتلمون به اون مسجد نزدیک  بود و ساعت 3:30 شد و  پیاده با چند نفر از دوستام به  طرف اون مسجد حرکت کردیم...

وارد محوطه مسجد شدیم...


                    آروم آروم قدم می زدم  وزیر لب می گفتم...



                                                      >>صلی الله علیک یا رسول الله<<


           
                  آری....



        اینجا مدینه بود... شهر رسول خدا... شهر روز های خوب اما کوتاه آل محمد....



       چند دقیقه بعد به  کوچه بنی هاشم رفتیم...کوچه ای که   خانه سوخته  مولا علی آنجا بود...کوچه که زمانی محل

بازی  کودکان علی بود.... زمان که نه  پهلویی  شکسته شده بود و نه  فرقی  شکافته شده بود . نه سری بر رو نیزه رفته بود...

             
     اما چه فایده....


    بعد از اون سفر معنوی و اون همه فضایلی که به چشم دیده بودم...

   

 باز پرده ها دریده شد و بساط گناه پهن مانده ماند... شاید هم به خاطر این بود که آن فضایل رو فقط به چشم دیده بودم...




                       



                                                      انشاالله که نصیب همتون...

 

        باز خدا رو شکر می کنم و دست پدر  و مادرم رو  به خاطر این لطفشون می بوسم...





نوع مطلب : خاطرات...، 
برچسب ها : خاطرات، سفر مکه، سفر مدینه، خاطره معنوی، مکه و مدینه، مسجد النبی، مسجد الحرام،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 آبان 1392 10:10 ب.ظ
هنگامی که جبرئیل علیه‏السلام برای گفتن تهنیت و شادباش تولد خدمت امام حسین علیه‏السلام آمد، در بین راه فرشته‏ای را دید که ناله و فریاد می‏کند، جبرئیل نزدیک آن ملک که فطرس نام داشت آمد، جبرئیل علیه‏السلام از او پرسید ای فطرس! برای چه این طور مینالی؟

فطرس گفت: ای جبرئیل علیه‏السلام! حق تعالی مرا به کاری امر کرد؛ ولی من سرپیچی کردم و این طور پر و بالم سوخت. فطرس ملک به جبرئیل گفت: شما کجا می‏روی؟ جبرئیل علیه‏السلام گفت: من خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله می‏روم.

فطرس ناله‏ای کرد و گفت: اگر امکان دارد مرا هم با خود ببر تا شاید آن حضرت در حق من دعا کند تا پر و بالم به حالت اول بازگردد. آن گاه جبرئیل علیه‏السلام و فطرس ملک خدمت آن حضرت رسیدند، در آن لحظه امام حسین علیه‏السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله بود، حضرت فرمودند:ای فطرس! جلو بیا و خود را بر بدن حسین علیه‏السلام بمال، فطرس نیز بدن خود را به بدن آقا امام حسین علیه‏السلام مالید و در همان لحظه پر و بال فطرس ملک باز شد و پرواز کرد و به مقام و مکان خود مراجعت کرد، مدتی نگذشته بود که واقعه کربلا پیش آمد و حضرت امام حسین علیه‏السلام در سرزمین کربلا به شهادت رسیدند.

فطرس ملک از واقعه کربلا اطلاع پیدا کرد و گفت: الهی! کاش من خبردار می‏شدم و با دوستان خود می‏آمدم و با دشمنان امام حسین علیه‏السلام می‏جنگیدم، ندا آمد که با هفتاد هزار فرشته که تابع تو هستند بروید و بر سر قبر مطهر آن حضرت آماده شوید و در سوگ و مصیبت آن حضرت گریه کنید.

سپس فطرس ملک با دوستان خود در سرزمین کربلا فرود آمد و به آن چه خداوند به او امر فرموده بود تا روز قیامت مشغول شدند.

( تحفةالمجالس. )
علی ادیب:بسیار بسیار زیبا بود...جعفر جنی از بزرگان اجنه هم قصد کمک به امام حسین رو داشت و با لشگری انبوه به کربلا اومده ولی امام حسین هم به جعفر فرمود که این جنگ انس است جن...
حدود چهل سال پیش بود که امام خمینی ره فرمود که جعفر الآن فوت کرده(بعد از چند قرن)و دستور به عزاداری دادتد...
سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 12:58 ب.ظ
انشاالله
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 01:33 ب.ظ
خوش به سعادتت
علی ادیب:انشاالله که شما هم مشرف بشید
دوشنبه 7 اسفند 1391 04:47 ب.ظ
وبلاگ جالبی ومفیدی بود خوشحال میشم تو گروه ما عضو بشین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

همه پوچیم
.
.
ولی ما را همین بس که
.
.
مولایمان وزنِ عالم است!
.
.
اون که هوات را داره
.
.
تو هم هواش رو داشته باش
.
.
واسه ظهورش انتظار زیادی ازت نداره
.
.
تو فقط گناه نکن
.
.
همین
مدیر وبلاگ : علی ادیب
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :