تبلیغات
به نام خدا - نگاهی به خورجین خاطره ها...2
به نام خدا
...یا زهرا...
دوشنبه 7 اسفند 1391 :: نویسنده : علی ادیب


همه جا تاریک تاریک بود...

خورشیدهنوز طلوع نکرده بود...

انگار  زمین وآسمان  سر تا پا  لال شده بودند...

به همراه چندی از دوستان به سمت آن قبرستان حرکت کردیم...


برای خواندن ادامه ی خاطره برید به ادامه ی مطلب...





لطفا  دوستان عنایت داشته باشند . خواهشا حوصله به خرج بدید  این مطلب رو سریع  نخونید...  برای اینکه فهمش بهتر بشه آرو م آروم و با طمانینه بخونیدش...از همتون ممنونم... موفق باشید...



همه جا تاریک تاریک بود...

خورشیدهنوز طلوع نکرده بود...

انگار  زمین وآسمان  سر تا پا  لال شده بودند...

به همراه چندی از دوستان به سمت آن قبرستان حرکت کردیم...

رفتیم و رفتیم ...

خدای من...این جا چه خبر بود...هزاران هزار قبر...قبر های بدون سنگ مزار ...

و فقط خاک بود خاک...

 ما که از آن سیلاب قبر فقط  و فقط با چهار قبر کار داشتیم...

به آن چهار مزار که رسیدیم...دیدم که حدود 100نفر در فاصله 30 متری از آن چهار قبر ایستاده اند...

و آرام آرام میگریستند...اما چرا آرام...آیا نمیشدبلند فریاد بزنند؟؟......!!!

آن چهار بزرگوار چه آرام خفته بودند...

کسی  نمیدانست...که آنان که بودند...چه کردند...و از پس چه به زیرخاک رفتند...

اینجاست که عرق بر پیشانی سردی می کند...ومی بایست جامه درید وفریاد کشید...

 درود خدا بر آن چهار بزرگوار...

 به یمن حضور ایشان دیگر نیازی به طلوع خورشید نبود...

آن چهار خورشید زیر خاک حسابی  فضا را منور کرده بود...

هیهات...هیهات...هیهات...

چه غریب است هوای  بقیع...

آری بقیع...این فضا نویدی بر گذشته ی سرخ و آینده ای سبز می داد...

این فضا مرا به یاد سخنی از مولی الموحدین  علی (ع) می اندازد که ایشان فرمودند...

خاری در چشم است...استخوانی خشک  در گلوست...خنظل در کام است و می بایست صبر کرد ...

کمی که بالاتر رفتیم به قبر عموی رسول خدارسیدیم...جلو تر که رفتیم...یک قبر نظر من را به خودش جلب  کرد...

انگار حکایت خاصی داشت...حتی نمی گذاشتند از فاصله ی پنجاه متری هم به آن نزدیک شد...

 از اطرافیان پرسیدم آن مزار که تک و تنها  و درآن فاصله ی دور و اینچنین غریبانه  آرامیده است از آن کیست؟

در جواب من گفتند......گفتند...!!

آری ...انگار هنوز خم ابروی عباس دل می برد...و هیبت بازوانش رعشه بر لشگر عدوان می نهد...

 از آن قبر صدای هل هله ی کو فیان  می آمد...

چه شد؟؟چرا ناگهان فضای روضه  کربلا پهن گردید...بقیع را چه به نینوا !

لشگر امویان که از رشادت عباس ابن علی(ع) واهمه داشتند...

انگار لشگر زبیریان  حجاز هم از این قاعده مستثنی نبودند...

این قبر...مزار مطهر خانم  ام البنین (س)  مادر محترمه  ابا الفضل  العباس بود...درود خدا بر او باد...

چند روز بعد...

در حیاط مسجد النبی در حال قدم زدن بودم که یکی از دوستانم را دیدم  که در حال جر و بحث با یک مرد سعودی  بود...

آن مرد  که به احتمال زیاد از فرقه ضاله وهابیت بود در حال باز جویی کردن دوست من بود...

جلوتر رفتم واز دوستم پرسیدم که چه شده...گفت که در حال  تبرک کردن تکه پارچه ای بودم که این مرد از کار من ایراد گرفت...

رو به مرد وهابی  که حدودا چهل سال سن  داشت  کردم...و گفتم شمامقوله ی تبرک کردن را شرک میدانید و می گویید هرکسی که چیزی را تبرک کند  در واقع آن چیز را پرستیده  است و شما آن را مشرک می دانید...

در جواب من گفت بله ...چنین کسی مشرک است...

جالب اینجابود که آن مرد به زبان فارسی صحبت می کرد انگار کلا برای  نزاع با شیعیان ایرانی  مامور شده بود...

من هم در جوابش گفتم که  آیا این حضرت یعقوب (ع) نبود که به " تبرک "  پیراهن حضرت  یوسف (ع)  چشمانش بینا شد...

او هم  دید که جوابی در چنته ندارد و اوضاع را ناخوشایند دید  با هزار مغالطه و سفسطه  کردن گفت دین آنها دین دیگری بود...

من که از حرفش خنده ام گرفت و گفتم چه می گویی؟؟ همه ی پیامبر ها مبلغ یک اصل بودند و  آن هم یکتا پرستی است...

صحبت ما دقایقی طول کشید و کم کم بحث ما بالا گرفت ....

او که میدید در پاسخ به خیلی از مسائل عاجز است ...عرصه را تنگ دید و  از جایش بلند شد و رفت...

چند قدمی  از من و دوستم دور شد که من نفسم رو حبس کردم و لحظه ای مکث کردم و بلند داد زدم ...

                                 

                                     " انا منتظر فرج القائم المهدی ( عج) "


او هم  به محض شنیدن این جمله سریعا  رویش را برگرداند... و با آن قیافه ی نکره اش به زور لبانش را مچاله کرد و به گونه ای تمارز به تمسخر کردن میکرد...

حرفم حرف سنگینی بود... هر لحظه ممکن بود شرطه های سعودی من را بی دلیل دستگیر کنند...

در دلم استرس داشتم  اما واقعا خوشحال بودم که در جوار مزار مطهر رسول خدا (ص) این جمله را  با افتخار گفتم...

امان ازدست این جماعت...

رسول  خدا  سنتت پیش کش...نیستی ببینی چه  بر سر اهل بیتت آوردند...

_ چرا زنان حق ورود به قبرستان بقیع را ندارند...

_ چرا وهابی رویای تخریب حرم های مطهر امامان ما در ذهنشان می پرورانند...

_چرا حکام سعودی با اینکه خود را خادم حرمین شریفین می دانند.در سال 1361 قریب بر صدها نفر از زوار ایرانی را  به ضرب گلوله کشتند...

.

.

.

باشد که موعود حق  بیاید و به همه ی این ها خاتمه دهد...


آیا درک کرده اید؟؟؟؟؟؟هنوز یک امام زنده است.........!!!!!!!


برای ظهورش دعا کنید...





نوع مطلب : خاطرات...، 
برچسب ها : خاطره، دلنوشته، بقیع، ائمه اطهار، مناجات، غریب الغربا، غربت، وهابیت، فرقه وهابیت، ظهور، امام زمان،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 اسفند 1391 08:56 ب.ظ
p

تبادل لینک خودکار با قابلیت دور زدن الگو ریتم جدید گوگل
دوست عزیز
وب سایت های زیادی در اینترنت وجود دارند که تبادل لینک رایگان میکنند اما وب سایت ما برای اولین بار لوگوریتم جدید گوگل را دور زده یعنی
باعث افزایش رتبه ی واقعی میشود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

همه پوچیم
.
.
ولی ما را همین بس که
.
.
مولایمان وزنِ عالم است!
.
.
اون که هوات را داره
.
.
تو هم هواش رو داشته باش
.
.
واسه ظهورش انتظار زیادی ازت نداره
.
.
تو فقط گناه نکن
.
.
همین
مدیر وبلاگ : علی ادیب
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :