تبلیغات
به نام خدا - شب به یاد ماندنی
به نام خدا
...یا زهرا...
چهارشنبه 14 خرداد 1393 :: نویسنده : علی ادیب

...........................................................................................................

امروز...ساعت7:30 غروب

 حالم گرفته شده بودو حوصله  ام  سر رفته بود
 یه زنگ زدم به دوستم علی باورصاد بلکه فرجی بشه...

رنگ سبز  متن حرف های منه، رنگ مشکی هم  متن صحبت دوستام

...........................................................................................................

الو سلام علی خوبی؟
سلام خوبم ...جزوه ات رو می خوای؟
نه بابا، میای بریم بیرون یه چیزی بخوریم  یه هوایی هم عوض کنیم
باشه  ، بیاخونمون
نه دوست دارم بریم بیرون
تو بیا اینجا بعدش میریم بیرون
این صدای علی خیراتی نیست پیشت؟
چرا صدای خودشه
اونجا چه کار میکنه؟
اومده یه سر بزنه... بیا دیگه، خیراتی  هم هست،میری مسجد ؟
آره میرم
بعد از مسجد بیا پیشمون، تا صبح  با حامد  درس می خونیم
باشه خداحافظ

ده دقیقه بعدگوشیم زنگ خورد ... مصطفی مطلق بود
الوووووووووو  سلام علی
سلااااااااااام چه خبر؟
خوبم کجایی؟
اتاقم ،دارم میرم مسجد
خب برو ، بعدش کارت دارم ،میام پیشت جایی نری

پنج دقیقه بعد علی خیراتی رو دیدم

سلام میری مسجد؟
سلام . آره میرم، بعدش میای  بریم خونه علی اینا؟
 من هم دارم میام مسجد. باشه بعدش بریم


 یه نکته ای  بدجور ذهنم رو مشغول خودش کرده بود ،هی باخودم فکر میکردم....

 چرا همه ازم می پرسیدن که می خوام برم مسجد یا نه!

مسجد رفتن من  چرا امروز اینقدر مهم شده!!!!!!

چشمتون روز بد نبینه...
موقعی که از مسجد  برگشتم ...

تازه داستان اصلی شروع شد
دم درب اتاقمون بودم  ...

همین که در رو باز کردم

بایک صحنه فجیع مواجه شدم...!

یکی از بچه ها(حامدکرک زن) پشت درب بود و بدون اینکه متوجهش بشم فوری یک پتو انداخت روی سرم ،من که هنوز یکی از کفشام رو در نیاورده بودم ...که دیدم  خیلی سریع  چند نفری  باهم انداختنم وسط اتاق...

و حدودا 15 نفر از بچه ها  با یک عزم راسخ و همت و پشتکار قوی  شروع کردن  به زدن من با مشت و لگد !

من که  زیر پتو، در اون لحظه  فقط به آخرت خودم  فکر می کردم...!

 همزمان با همین ماجرا چند دوربین  داشتند با هم  از نماهای مختلف  با کارگردانی دقیق توام  با جلوه های ویژه از صحنه نبرد فیلم می گرفتند!!

هر کسی در وسع خودش لطف می کرد و  یک فن میزد!

سعید خباز با پا میزد!

یاسر کیانی با مشت میزد !

ولی آخرش نفهمیدم بابک بهالو چرا به جای من خیراتی رو می زد!

و خلاصه هرکسی انرژی ذخیره شده ایام فرجه هاش رو روی من خالی می کرد...

بعد از اعلام آتش بس...

پتو رواز روی سرم برداشتن و کفشم رو از پام درآوردن...!

شروع کردن همه با هم  به  گفتنِ...

 

تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک


من که واقعا  حسابی شوکه شده بودم  و البته  خیلی خوشحال شده بودم...

به سختی از زمین بلند شدم که برم ازشون تشکر کنم...

اینجا بود که حامد  بهم گفت که علی لباس هات رو سریع عوض کن پرسیدم چرا گفت تو عوض کن تا بعد بهت میگم...

همین که لباسام رو عوض کردم دیدم  از یک زاویه ی دنج یک پارچ آب سرد نثار وجود اینجانب کردن!

 در این حین همه هم  داشتن می خوندن و کل میزدند ...!!!!

خب ...

نوبت کیک بریدن شد... حالابگذریم از اینکه نقش و نگارات روی کیک چی بود!!

 قبل از اینکه کیک رو ببرم، گفتم بچه ها یک  لحظه سکوت می خوام یه چیز مهم بگم...

همه سکوت کردن ومنتظر شنیدن حرف من شدن...

گفتم بچه ها این موضوع خیلی مهمه ( پیش خودم گفتم توی این شلم شولبا   وقتشه!)

بچه می خوام واستون 10 دقیقه در رابطه با وهابیت توضیح بدم!

همین که این شوخی رو کردم چیزی نمونده بود که دوباره  پتو رو روم بندازن!

مصطفی گفت علی باید دو تادعا کنی یه خصوصی واسه خودت  و تو دلت   و یکی عمومی  و بلند واسه همه!

یاسر کیانی هم درومد گفت که دعای عمومی روتو دلت بگو و خصوصی رو  بلند بگو همه بشنیم!!! بچه پروووو

همین که دعاها روکردم که البته بازبگذریم که مضمونشون چی بودند!

دیدم یک دفعه دومشت پر از خامه ی کیک با سرعت نور روی صورت من سکنا  گزیدند!

و من تا چند دقیقه جایی رو نمی دیدم...

خلاصه شب خیلی خوبی دست همشون درد نکنه،جبران کردن!

انشا الله که همشون تو زندگیشون موفق بشن و دست الطاف خدا همیشه بالای سرشون باشه

راستش تولدمن 19 خرداده

ایشالا هرچی من کتک خوردم عمر شما باشه!!

موفق باشید

یا حق





نوع مطلب : حرف من...، خاطرات...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 آبان 1393 07:17 ب.ظ
چطور دلشون اومد تورو بزنن؟
علی ادیبشوخیه دیگه,از این بدترش رو هم داشتیم,اون روز یکی از دوستان یکی از همکلاسی هامون رو باماشین زیر گرفت,طرف تا نزدیک سقف ماشین رو هوا معلق شد,شوخیه دیگه!!!
شنبه 19 مهر 1393 12:35 ق.ظ
من میدونم رو کیک چی نوشته بود. عجب!!!!!!!!من میدونم رو کیک چی نوشته بود. عجب!!!!!!!!
علی ادیبربط داشت به وهابیت!!
سه شنبه 20 خرداد 1393 08:25 ب.ظ
منو یاد ترم های اول دانشگام انداختید....خیلی خندیدم....چه دوستای باحال و متنوعی داری.....خخخخخخ...خوشم اومد...متنش زیبا بود...جالب بود برام...اون هم وسط امتحانات...حالا اون جشن پتوها چه تأثیراته کمی و کیفی تا الآن روی امتحاناتتون گذاشته مهندسسسسسسسس؟
علی ادیب:تاثیر بسزایی گذاشته!
دوشنبه 19 خرداد 1393 02:12 ق.ظ
سلام تولدتون مبارک...واسم جای تعجبه که چطوری از زیر مشت و لگد بچه ها بلاخص کرک زن،بهالو،خباز وخصوصا مطلق تونستید جان سالم به در کنید!؟آخه یه آدم لاغر و...زیر دست وپای این همه آدم ماشاءالله....خصوصا مطلق زنده مونده.....!!!!از من میشنوی این دفعه که بخیر گذشت واسه دفعه های دیگه یه هفته قبل تولدت یه نذری چیزی بد نیست بکنی!!..
در رابطه با کتک زدن خیراتی توسط بهالو به جا شما هم فک کنم که یه تصویه حساب شخصی بود گفت که بهتر همین جا از خجالتش در بیام!!!
علی ادیبمتشکرم

البته تک تک حسابشون رو رسیدم!!!فیلمش هست
یکشنبه 18 خرداد 1393 05:58 ب.ظ
تولدتتون مبارک
علی ادیبممنونم
پنجشنبه 15 خرداد 1393 02:31 ق.ظ
تولدت مبارک وهابی
علی ادیبمتشکرم آقای خیراتی
پنجشنبه 15 خرداد 1393 02:29 ق.ظ
ما هم از این دوستای با مرام داریم خدا حفظشون کنه...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

همه پوچیم
.
.
ولی ما را همین بس که
.
.
مولایمان وزنِ عالم است!
.
.
اون که هوات را داره
.
.
تو هم هواش رو داشته باش
.
.
واسه ظهورش انتظار زیادی ازت نداره
.
.
تو فقط گناه نکن
.
.
همین
مدیر وبلاگ : علی ادیب
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :