به نام خدا
...یا زهرا...
شنبه 22 فروردین 1394 :: نویسنده : علی ادیب

بعد از گذر هفت روز...

به آن شهر رسیدیم.

الآن ساعت 12 ظهر...

سریع به محل سکونت  خود رفتیم.

می گفتند این شهر ناامن است،

 وچون حکومت نظامی است  نباید بعد از ساعت 11شب کسی در خیابان باشد...

منزل ما نزدیک به  مرد بزرگ آن شهر بود...

 مشتاقانه با پدرم نزد آن بزرگوار رفتیم...

خانه ی  ایشان نسبتا شلوغ بود...

من خیلی  ملول و خسته بودم...

ونتوانستم ازمحضر ایشان فیضی ببرم...

به محل سکونت برگشتیم...

الآن ساعت 3ظهر...

تصمیم گرفتم ظهر اندکی استراحت کنم...

بیدار که شدم، از فرط کسالت ، دنیا دور سرم می چرخید...

برای اقامه ی نماز مغرب دوباره  به منزل آن بزرگوار رفتیم...

خانه یک مقداری خلوت تر شده بود...

راستی شنیده بودم امشب سالگرد فوت مادرشان بوده...

کم و بیش شنیده بودم مادرشان را در چه حادثه ی غم انگیزی ازدست داده بودند...

به محضرشان تسلیت گفتیم...

 باز خستگی امانم را بریده بود...

باز هم نتوانستم از محضرشان استفاده کنم...

به محل سکونت برگشتیم...

قرار بود فردا صبح به شهرخودمان برگردیم ...

پیش خودم گفتم هرطور شده باید آ خرشب هم  نزد ایشان برم...

من و پدرم به اتفاق هم راهی آنجا شدیم...

الآن ساعت 9:30 شب بود...

منزل ایشان بسیار خلوت شد بود...

لحظه ای از پدرم جدا شدم و دیگر هم پیدایش نکردم...

من هم فرصت را غنیمت شمردم...

و به نزد آن بزرگوار رفتم...

عقربه ی ساعت از 11 گذشته بود...

خدمت گزاران آن خانه با احترام می گفتند...

نصف شبه...

خوش آمدید...

خیلی دلم گرفته بود...

 مستقیما چشم به آن بزرگواردوخته بودم...

کم کم  داشتند چراغ های  اتاق و حیاط را خاموش می کردند...

کم کم هم آن بزرگوار در تاریکی محو می شد...

به راستی که تاریکی زمانه هم آنها را از زندگی ما محو کرده بود...

فقط ده نفر در آنجا بودند...

در آن سکوت غم بار...

کم کم صدای گریه ها بلند شد...

گریه های سنگین...

گریه ها بوی درب سوخته می داد...

بوی مظلومیت...

چه غریب بود حرم امام موسی کاظم و امام جواد علیهم  السلام...

آری...

پدر و پسر همان امام رضای خودمان...

ای که جانم به فدای امام رئوف طوس...

ساعت 11:30 ...

یک کلام،حرم خالی شد...

سکوت حرم خودش روضه بود...

به خانه برگشتم...


 کفتارها به گرد حرمت زوزه می کشند/باشد زمان غرش شیران حیدری

ظهورمنتقم آل محمد صلوات

 

 

 

 





نوع مطلب : خاطرات...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

همه پوچیم
.
.
ولی ما را همین بس که
.
.
مولایمان وزنِ عالم است!
.
.
اون که هوات را داره
.
.
تو هم هواش رو داشته باش
.
.
واسه ظهورش انتظار زیادی ازت نداره
.
.
تو فقط گناه نکن
.
.
همین
مدیر وبلاگ : علی ادیب
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic