به نام خدا
...یا زهرا...
سه شنبه 27 بهمن 1394 :: نویسنده : علی ادیب
سه روز مونده بود به اربعین
بچه ها دونه دونه داشتن می رفتن کربلا
خیلی ناراحت شدم که قسمتم نشد برم
حالا من بودمو یک اتاق خالی...
تا اینکه خبر آوردن که باید ساکم رو ببندم!
یه سفر در پیشه...
خیلی خوشحال شدم از این خبر...
وقت کم بود
سریع  وسایلم رو جمع کردم و خودم رو به همسفرا رسوندم...
توی دلم آشوب بود...
حرکت کردیم...
مقصد کربلا نبود...
ولی بوی کربلا رو میداد..
هوا ابری شد...
به نزدیک شوش که رسیدیم
صحنه ای دیدم که دلم رو به لرزه مینداخت..
هزاران نفر داشتن با پای برهنه پیاده روی میکردن...
اول فکر کردم مسیرشون کربلاست بعدش فهمیدم که این جمعیت حکایت اونایی رو دارن که مثل امثال من از قافله جاموندن
هرساله از اطراف شوش نوکران ابی عبدالله روز اربعین به سمت حرم دانیال نبی (ع) حرکت میکنن...
همه جا موکب بود...
همه جا صدای نوحه میومد...
همه جای ذکر حسین بود..
یه بنده خدایی رو دیدم که از روی بضاعت  داشت نون خالی به  زوار تعارف میکرد...اونم با کلی اشتیاق...
کلی دلم شکست...
این همه اخلاص از کجا اومده.....
هوا ابری تر شد...
چیزی به ترکیدن بغضش نمونده بود...
 نزدیک به اذان مغرب شد...
که صدای الله اکبر منادی ندای رسیدن شب چله ی شهادت  پسر زهرا رو میداد...
باران شروع شد... چه شروع شدنی!
اتوبوس ما بدون وقفه به مسیر خودش ادامه میداد...
می بایست تا ظهرروز بعد به مقصد می رسیدیم...
شهر ها رو دونه دونه پشت سر میزاشتیم...
تا اینکه  رسیدیم ...
کلی خسته بودم
ولی توی دلم  اشتیاقی بود که خستگی رو از یادم می برد
رفتیم  به محل مراسم عزاداری اربعین...
قاری  شروع کرد به تلاوت قرآن...
زمزمه ها خبر از تشریف فرمایی صاحب هیات میداد...
تا چشممون به جمالش روشن شد همه شروع کردیم  به صلوات فرستادن...
خدا سایه ی  امام خامنه ای (دام ظله) رو از سر ما کم نکنه...
یک کلام...تکه ای از خورشید بود
چه فضای خوبی داشت حسینیه ی حضرت آقا...
مراسم که تمام شد باید سریع برمیگشتیم...
هنوز باران می بارید!!









نوع مطلب : خاطرات...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : نگاهی به خورجین خاطره ها...3، نگاهی به خورجین خاطره ها...2، نگاهی به خورجین خاطره ها...1،
شنبه 22 فروردین 1394 :: نویسنده : علی ادیب

بعد از گذر هفت روز...

به آن شهر رسیدیم.

الآن ساعت 12 ظهر...

سریع به محل سکونت  خود رفتیم.

می گفتند این شهر ناامن است،

 وچون حکومت نظامی است  نباید بعد از ساعت 11شب کسی در خیابان باشد...

منزل ما نزدیک به  مرد بزرگ آن شهر بود...

 مشتاقانه با پدرم نزد آن بزرگوار رفتیم...

خانه ی  ایشان نسبتا شلوغ بود...

من خیلی  ملول و خسته بودم...

ونتوانستم ازمحضر ایشان فیضی ببرم...

به محل سکونت برگشتیم...

الآن ساعت 3ظهر...

تصمیم گرفتم ظهر اندکی استراحت کنم...

بیدار که شدم، از فرط کسالت ، دنیا دور سرم می چرخید...

برای اقامه ی نماز مغرب دوباره  به منزل آن بزرگوار رفتیم...

خانه یک مقداری خلوت تر شده بود...

راستی شنیده بودم امشب سالگرد فوت مادرشان بوده...

کم و بیش شنیده بودم مادرشان را در چه حادثه ی غم انگیزی ازدست داده بودند...

به محضرشان تسلیت گفتیم...

 باز خستگی امانم را بریده بود...

باز هم نتوانستم از محضرشان استفاده کنم...

به محل سکونت برگشتیم...

قرار بود فردا صبح به شهرخودمان برگردیم ...

پیش خودم گفتم هرطور شده باید آ خرشب هم  نزد ایشان برم...

من و پدرم به اتفاق هم راهی آنجا شدیم...

الآن ساعت 9:30 شب بود...

منزل ایشان بسیار خلوت شد بود...

لحظه ای از پدرم جدا شدم و دیگر هم پیدایش نکردم...

من هم فرصت را غنیمت شمردم...

و به نزد آن بزرگوار رفتم...

عقربه ی ساعت از 11 گذشته بود...

خدمت گزاران آن خانه با احترام می گفتند...

نصف شبه...

خوش آمدید...

خیلی دلم گرفته بود...

 مستقیما چشم به آن بزرگواردوخته بودم...

کم کم  داشتند چراغ های  اتاق و حیاط را خاموش می کردند...

کم کم هم آن بزرگوار در تاریکی محو می شد...

به راستی که تاریکی زمانه هم آنها را از زندگی ما محو کرده بود...

فقط ده نفر در آنجا بودند...

در آن سکوت غم بار...

کم کم صدای گریه ها بلند شد...

گریه های سنگین...

گریه ها بوی درب سوخته می داد...

بوی مظلومیت...

چه غریب بود حرم امام موسی کاظم و امام جواد علیهم  السلام...

آری...

پدر و پسر همان امام رضای خودمان...

ای که جانم به فدای امام رئوف طوس...

ساعت 11:30 ...

یک کلام،حرم خالی شد...

سکوت حرم خودش روضه بود...

به خانه برگشتم...


 کفتارها به گرد حرمت زوزه می کشند/باشد زمان غرش شیران حیدری

ظهورمنتقم آل محمد صلوات

 

 

 

 





نوع مطلب : خاطرات...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 خرداد 1393 :: نویسنده : علی ادیب
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : علی ادیب
  سلام.
این مداحی زیبا مربوط به مداحی حاج محمدرضا بذری تو مراسم  شب سوم  فاطمیه هیئت سید الکریم اهوازه_
................
واقعا شب خوبی و به یاد ماندنی بود...
 بعضی از بچه های دانشگاه  اون شب توی این مراسم بودیم
گاهی اوقات که  باهم این نوا رو گوش میدیم دلمون بد جور هوای
فاطمیه و اون حال و هوای  مخوص خودش رو میکنه...
یکی فرازهای  واقعا زیبای مداحی لحظه  4:40 مخصوصا لحظه 5:32 (توی تصویر هم مشخص شده)

اگه دقت کنید این لحظه به مدت چند ثانیه دیگه کسی سینه نمیزنه.دلیلش رودیگه باید خودتون باگوش دادنش  متوجه بشید
................
اگر اهل دلی بهت توصیه می کنم این مداحی رو دانلود کن و همچنین این عکس زیر و ذخیره کن و همین که این مداحی رو با هنذفری گوش میدی
 حتما به متنش هم توجه کن.

عکس رو که ذخیره کنی سایزش بزرگتر میشه

لینک:دانلود
حجم:5.4mb (زودی دانلود میشه)
زمان:7:28   


راستی ...قدر اشکات رو بدون
یا علی





نوع مطلب : خاطرات...، مذهبی...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 2 اسفند 1392 :: نویسنده : علی ادیب

چندماه پیش...
کتابخونه ی مرکزی اهوازبودم
داشتم درس می خوندم ،موقع اذان ظهر که شد رفتم نمازخونه
همین که تو نمازخونه نشسته بودم و منتظر شروع نماز جماعت بودم
یک صحنه ای نظرم رو به خودش جلب کرد، دیدم یه پسر جوون داره آروم وبا احتیاط میاد داخل نماز خونه
کمی که دقت کردم متوجه شدم که بنده ی خدابینایی نداره و کوره

همین که اومد داخل دیدم داره دنبال قفسه مهر ها می گرده
 سریع بلند شدم ویک مهر بهش دادم
ازم پرسید،مهره تمیزه؟گفتم آره تمیزه،اونم تشکرکرد
 مهر رو که ازم گرفت ،رفتم و همون جای قبلی که نشسته بودم ،نشستم
دیدم  آروم داره میادکه تو صف نماز گزارا بشینه
و از قضا می خواست دقیقا همون جایی بشینه که من نشستم
من هم میدونستم که نمی دونه که کسی اینجا نشسته
 بدون اینکه بهش بگم سریع جابه جا شدم تا اون بشینه سرجام
همین حین بود که حواسش نبود و پاش رو روی پای من گذاشت و سریع هم ازم عذر خواهی کرد
منم بلافاصله بهش گفتم خواهش می کنم اشکالی داره
 کنار هم نشسته بودیم...
دیدم اون  جوون داره  با بغل دستیش که ظاهرا همدیگه رو میشناختن صحبت میکنه
دوستش بهش گفت ،چه خبر؟ اونم با یه لحن خاصی جواب داد:سلامتی، خدا رو شکر زنده ایم
واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم و با فکر به بعضی چیزا ،از خودم بدم میومد
این  خداروشکرگفتنش تا مغز استخون تو وجودم نفوذ کرده بود
  از یک طرف هم خشوع و تمرکز نمازش ، صد تا نماز بی سر وته من رو می ارزید
 بعد ازاینکه نمازجماعت تموم شدو  اون رفت
به کنار دستیم که اونم شاهد این ماجرا بود گفتم ، واقعا چقدر ما ناشکریم
اونم بهم گفت که اون شاید باچشم هاش جایی رو نبینه،
 امامطمئن باش با چشم دلش همه چیز رو حس می کنه ...
.
.
.

ای کاش لگدی که بهم زد، محکم تر  می بود!!




                (  واقعا چه جمله زیباییه... خدا رو شکر )




نوع مطلب : حرف من...، خاطرات...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 آذر 1392 :: نویسنده : علی ادیب


شب عاشورا بود
توی  یکی اتاق های مجازی  اهل سنت بودم
 یک نفری رو دیدم که بدون توجه به مناسبت عاشورا ،در حال بگو بخند بود
 اینجا بود که باهاش وارد بحث شدم
.....................................................................
گفتم:چرا شب شهادت پسر رسول خدا (ص) جُک تعریف میکنی؟

گفت: شما چرا به دنبال حق نیستید؟

گفتم :حق همانیست که فردا بر سرنیزه میرود

گفت: آن  که 1400 سال پیش سر  نیزه رفته

 گفتم: خب؟

گفت پس چرا الآن عزاداری میکنید؟

گفتم: رسول خدا(ص) فرمودند: همانا در قتل حسین حرارتی در قلوب مومنین است که هرگز سرد نخواهد شد!!!
......................................................................
به جواب دندان شکنم لبخندی زدم
 واز آن محیط  خارج شدم
...
..
.




نوع مطلب : حرف من...، خاطرات...، مذهبی...، 
برچسب ها : مناظره، مناظره شیعه وسنی، پاسخ به شبهات وهابیت،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 اسفند 1391 :: نویسنده : علی ادیب


همه جا تاریک تاریک بود...

خورشیدهنوز طلوع نکرده بود...

انگار  زمین وآسمان  سر تا پا  لال شده بودند...

به همراه چندی از دوستان به سمت آن قبرستان حرکت کردیم...


برای خواندن ادامه ی خاطره برید به ادامه ی مطلب...





ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات...، 
برچسب ها : خاطره، دلنوشته، بقیع، ائمه اطهار، مناجات، غریب الغربا، غربت، وهابیت، فرقه وهابیت، ظهور، امام زمان،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 اسفند 1391 :: نویسنده : علی ادیب
                                   .............الهی وربی من لی غیرک................








  
        یادش به خیر...











برید به ادمه مطلب...


ادامه مطلب


نوع مطلب : خاطرات...، 
برچسب ها : خاطرات، سفر مکه، سفر مدینه، خاطره معنوی، مکه و مدینه، مسجد النبی، مسجد الحرام،
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ

همه پوچیم
.
.
ولی ما را همین بس که
.
.
مولایمان وزنِ عالم است!
.
.
اون که هوات را داره
.
.
تو هم هواش رو داشته باش
.
.
واسه ظهورش انتظار زیادی ازت نداره
.
.
تو فقط گناه نکن
.
.
همین
مدیر وبلاگ : علی ادیب
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :